یک سال پیش در چنین روزی بدترین خبر دنیا بهم رسید
خبر رفتن یک دوست
برای همیشه
کسی که بی مثال بود و بی نهایت برایم عزیز
یک انسان حقیقی
و بالفطره هنرمند
کسی که می فهمید
کسی که هر لحظه جایش خالیست
دلم برایت تنگ است...
«سوگواره...»
او چقدر بزرگ بود
آنقدر بزرگ که هیچگاه در این دنیا جای نگرفت
آنقدر بزرگ که عاقبت هزاران هزار پاره شد
و هر پاره اش در قلب یکی از ماست تا ابد
باور کردم که رفته است زیرا که او از اینجا نبود
می دانستم که می رود
آرام و باوقار مانند همیشه
مانند تمامی لحظاتی که در سکوت لبخند می زد
و من نیز در سکوت لبخند هایش را تفسیر می کردم
حالا دیگر او ناگهان زنگ نخواهد زد
دیگر از جادوی رنگ ها سخن نخواهد گفت
دیگر به دیدار هیچ یک از ما نخواهد آمد
اما همیشه اینجاست
شاید همین ساعت،همین لحظه
باز مهربان نگاهمان می کند
آرام و باوقار مانند همیشه
پ.ن:این شعر رو در خانه خودش هنگامی که میان خانواده اش بودم،
از فرط غصه سرودم و به دخترش،ماندانای عزیز تقدیم کردم.
چه روزهای بدی بود...
موضوع :
