چشم هایم خیال می بافند، دوباره هوای پرواز کرده اند
آن ها که می دانند آسمان را از من گرفته اند دیگر چرا؟
آه...این چشم های سیاه دل گستاخ چرا آرام نمی گیرند؟
چرا باور نمی دارند که علاج درد هایم تنها خواب است نه خواب دیدن؟
خسته ام، از اینکه هر لحظه از نگاهشان می گریزم خسته ام
پیشترها فریب نگاه معصومشان را می خوردم
اما حالا دیگر نگاهشان نه معصوم است نه آشنا
گویی دو بیگانه نگاهم می کنند
شاید من نیز برای آن ها نا آشنام
بار گران اندوه بر دلم سنگینی می کند
باید گریست تا آرام گرفت
اما این چشم ها که نمی گریند
مرا اسیر بغض های فرو خورده می کنند
و خود پوشیده می خندند
آه...دیگر بس است
تاب شکنجه آسان است...
نه هنگامی که شکنجه گر جزئی از تو باشد
چاره یک چیز است
رها خواهم ساخت خویش را
با دشنه ای که قلبشان را خواهم درید
این نه تدبیر من که سرانجام شومیست
که خود برای خود رقم زدند
روا نبود آنگونه آزار من
انگار فکرم را خوانده اند
کنون اشک می ریزند
و من می خندم
اشک می ریزند
می خندم
اشک می ریزند
...
موضوع :
