تبليغاتX
..::شباهنگ::..

گویی به انتظار یک فاجعه نشسته ایم

خسته، بی رمق، تنها،...در ازدحام پوچی بی پایان خویش

در رکودی متعفن، افکار متحجر می جوند لاشه اذهان را

کدام صبح روشن است نوید پایان این ظلمت؟!

سال هاست که قاصدان خبر بی خبری

و واعظان آیه یأس به گوش این شهر می خوانند

این شهر، شهر خاموشی آواهای هم آواست

در خاطرش نقش روزیست پرخروش

غریو فریادهای مهیب و مشت های گره

و امروز فقط نقشی است به یادگار از آن شکوه برجای


آخر در روزی پاییزی دانستم که آن مردم دیرگاهیست که از این دیار رخت بربسته اند

و کنون ره سرزمینی گمنام می سپارند

گویند آنان نیز هرچه خسته می روند


آسان نیست،هیچ آسان نیست

گسست آمال قومی که روزی هفت آسمان امید

و هفت دریا پایداری را درنوردید

دلم چه سخت می سوزد آه... از این فرجام بد فرجام

مقدّر نبود چنین سقوط پرواز باز را


دریغ از خون دل ها که خوردند و خوردیم قسم

به فتح قله هرچه شایسته است انسان را

افسوس که نصیب عمق لجنزاری آمد که در آن اندیشه به چارمیخ می کشند

و خدای کفر را ایمان قربانی می دهند


می دانم تلخ است که خاطره را یادی نباشد از آنچه عمریست در پی اش دوانی

سال های دراز است که رهایی تنها غم نامه ها را آذین است

که در سوگ همو سروده ایم


کهنه داستانی است این،که انگار نه آغازش پیداست نه انجام

داستانی به قدمت تاریخ و سیاهی اندیشه هایی که آن راباور داشته اند


زمستان 86


پ.ن:این سروده در نهایت دلسردی من از رهایی سروده شد

      خوشحالم که حالا به خیلی از جملاتش ایمان ندارم

      صبح روشن در راه است...


موضوع :
| *| پنجشنبه یکم مرداد 1388 و ساعت 1:50 یادگار شادی |

یک سال پیش در چنین روزی بدترین خبر دنیا بهم رسید

خبر رفتن یک دوست

برای همیشه

کسی که بی مثال بود و بی نهایت برایم عزیز

  یک انسان حقیقی 

و بالفطره هنرمند

کسی که می فهمید

کسی که هر لحظه جایش خالیست 

 دلم برایت تنگ است...

 

 «سوگواره...»

او چقدر بزرگ بود

 آنقدر بزرگ که هیچگاه در این دنیا جای نگرفت

آنقدر بزرگ که عاقبت هزاران هزار پاره شد

و هر پاره اش در قلب یکی از ماست تا ابد

باور کردم که رفته است زیرا که او از اینجا نبود

می دانستم که می رود

آرام و باوقار مانند همیشه

مانند تمامی لحظاتی که در سکوت لبخند می زد

و من نیز در سکوت لبخند هایش را تفسیر می کردم

حالا دیگر او ناگهان زنگ نخواهد زد

دیگر از جادوی رنگ ها سخن نخواهد گفت

دیگر به دیدار هیچ یک از ما نخواهد آمد

اما همیشه اینجاست

شاید همین ساعت،همین لحظه

 باز مهربان نگاهمان می کند

آرام و باوقار مانند همیشه

 

پ.ن:این شعر رو در خانه خودش هنگامی که میان خانواده اش بودم،

از فرط غصه سرودم و به دخترش،ماندانای عزیز تقدیم کردم.

چه روزهای بدی بود...

 

 


موضوع :
| *| شنبه چهاردهم دی 1387 و ساعت 7:21 یادگار شادی |

چه تفاوتی می کند که کجای این دنیا باشی

 وقتی که هیچکس به زبان تو حرف نمی زند

و همه بیگانه اند با آن لحظه های ناب

که دیوانه ات می کند

و آن ترانه های عجیب که زیر لب زمزمه می کنی؟

 

وقتی که هیچکس نمی فهمد

و قرار بر این است که تا ابد نفهم بماند

 

 این روز ها من به درد های بیشمار مبتلام

و خواب عزیزان از دست رفته می بینم

و دلم کمی مرگ می خواهد

از نوع مرغوبش

 

این روز ها همه دورند

خیلی دور

و برای من از دورها بوسه می فرستند

و این منم که خود را به آن راه می زنم

و کاش آن راه به هیچ کجا نرسد

حتی خانه کودکی هایم

 

چرا باور نمی کنی که حالم بد است؟

و می خواهم که بر روی تمام خاطرات عق بزنم؟

 

کاش یک روز در راه خانه گم شوم

و تا ابد به دنبالم بگردند

در حالیکه من بالای یک درخت

برای همیشه به خواب رفته ام

درست مثل آن قدیم ها

آن قدیم هایی که هیچ وقت نبوده اند

 

 

پ.ن: احساس می کنم دیگه توی این کالبد جای نمی گیرم

       خیلی حجیم شده ام


موضوع :
| *| سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت 20:12 یادگار شادی |

 

 این روز ها همه کس تو را  به یاد من می آرند

 

هر آنکس که زیباست          هر آنکس که مهربان است          هرآنکس که تنها نگاهم میکند

 

تو را به یاد من می آرد

 

عابری که در کوچه های سوت و کور بی تفاوت از کنارم می گذرد

مسافران ساکت و محزونی که در ایستگاه های همیشگی به انتظار می نشینند

و تنهایی مردی که در آنسوی خیابان مرا به همراهی خویش می خواند

همه و همه تو را به یاد من می آرند

 

هر آنکس که به من عشق می ورزد یادآور توست

هرآنکس که لبخنذی نثارم می کند یادآو...

آه...گمانم از عشقی حقیقی سخن می گویم

تو نامش را چه می گذاری؟

حادثه تلاقی دو نگاه؟!

 

نه،...قانون عاشقی چشم هارا نقض کرده ام

من تنها به جای پای تو در تمامی لحظه های رفته عاشقم

تنها به نامی که گاه،نه همیشه، که گاه قلبم را می لرزاند عاشقم

گمانم از عشقی حقیقی سخن می گویم...

 

پ.ن:روزی پایان این شعر را می سرایم.

کاش آنقدر خوشبخت باشد که پایانی اندوهبار نصیبش گردد تا من عاشق او شوم

آه... می دانید که من عاشق سروده های غمبارم...

پ.ن ۲:باز هم رقص برگ ها...(خوش آمدی فصل زیبا)


موضوع :
| *| چهارشنبه چهارم مهر 1386 و ساعت 17:6 یادگار شادی |

 

tamame dard haye man

 

آغاز شد هجرانی که مرا از من ربود

و هزار فرسنگ فاصله افتاد بین آنچه بود و آنچه که می بایست بود

این عذاب های ابدی سال هاست که بی وقفه چون سیلابی وحشی

ریشه هایم را که می پندارم باید جوان باشند هنوز

 اما به راستی خشکیده اند از خاک بیرون می کشند

و نمی شنوند صدایی را که پیوسته فریاد می زند:

« کاش پایانی بود این ستم را !! »

 

گویی که قرن هاست در این جدال بیهوده مدام شکست می خورم

و افکار بی سرانجام چون جانورانی موذی ذره ذره وجودم رامی کاهند

 هر لحظه حس می کنم از وسعت روحم کم می شود و بر حجم رنج هایم افزوده

و در این معادله نابرابر خوشبختی من همیشه مجهول است

 

تو که امروز می شنوی درد های مرا

بدان که در صفحه سرنوشت آدمی هیچ پایانی برای رنج هایش

رقم نخورده است

 

این داستان بی انتهاست


موضوع :
| *| پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 و ساعت 15:55 یادگار شادی |

« دوستان عزیزم سلام»

امروز یکسال از شروع نوشتن من در "شباهنگ" می گذرده.راستش اصلاْ در حس و حال آپ کردن نبودم حتی واسه سالگرد تولد این وبلاگ که یه زمانی خونه آرامشم بود و بی اندازه ازش خاطره دارم

 تلخ و شیرین

و دوستان خوبی در همین خونه پیدا کردم و با اونها هم خاطره های زیادی دارم باز هم

تلخ و شیرین

 

اما دقیقاْ به خاطر همین دوستان خوبم این سالگرد رو گرفتم

چون بهترین فرصت برای تشکر از این همراه های دوست داشتنیم بود

دوستانی نظیر:

«آرش خوبم»

دوستی بی نظیر و فوق العاده بزرگوار

که لحظات بسیار بسیار شیرین و به یاد موندنی رو با او گذروندم

مشوق همیشگی سرودنم بود و

دلگرمی دهنده تمامی لحظاتی که غصه و تشویش امونم را می برید

الان از اینجا دوره اما همیشه به یادش هستم

و امیدوارم که زودتر برگرده

 

«نازنیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن گلم»

یه فرشته مهربون و پاک

که حقیقتاْ مانند یه خواهر بزرگتر همیشه وجود گرمش را در کنارم حس می کردم

کسی که بهم طعم شیرین  اطمینان و اعتماد رو چشاند

و به من نشان داد که فاصله هیچ تأثیری در دوستی های حقیقی نداره

 

«شبــــــــــــنم خوبم»

دختری گرم و دوست داشتنی و با محبت

که عاشق گل هستش

اما نمی دونه که خودش گل واقعیه

 

«مـــــــــــــــــــــــــژگان نازنین»

دوستی قدیمی،زیبا،با ذوق و مهربون، که قلمی شیوا داره

و شعر های زیبایش همیشه سرچشمه احساسات خوب برای من بوده

 

«محمد مهرزاد عزیز»

دوست مهربون و پر جنب و جوش من که آروم و قرار نداره

و به مسائل و مشکلات کشورش اهمیت می دهد و من این را تحسین می کنم

 

«ستایـــــش دوست داشتنی و غمگین من»

دختری با طبعی فوق العاده لطیف و حساس

با ایمانی قوی و اراده ای قوی تر

 

«تیـــــــــام مهربون»

 باهوش،با محبت،متفکر،هنرمند،با احساس،مهندس

کسی که وقتی باهاش آشنا شدم یه ذره امیدوار شدم

که پسر با هوش هم وجود داره

 

«رضا صدیق عزیز»

مهربون و با معرفت و مغرور

ترانه های زیبا و جالبی می سراید

زیادی حرص می خوره

و لحظات کم و بیش خوبی با او داشتم

 

«پریـــــــــای عزیزم»

خواهـــــــــــــــر گـــــل و مهربـــــــــــــــــــون و با محبتـــــــــــــــــــم

دوست زیبـــــــــــا و خوش صــــدا و خوش فکـــــــــر خودم

 

«هانیه مهربونم»

جیگر من،دوست خوب خودم،خونگرم و دوست داشتنی 

 

 

باقی دوستان خوبم:محمد نیکویی(زردشت)، شادی عزیز و مهربون(کوچه)،شادی،دوست با نمکم(دنیای شادی)،امیر عزیز(آبادان پاریس) که همیشه و همه جا کمکم بوده،آرزوی دوست داشتنی(مرگ برگ) و امید دوست داشتنی( اُ مثبت)

از اینکه همیشه همراهم بودید و در لحظات غم و شادی من در کنارم بودید

ازتــــــــــــــــــــــــــون ممنــــــــــــــــــــــــــونم

دوستـــــــــــــــــــــون دارم

 

 shadiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii

این هم دوستتون شادی است

گرچه همتون یا خودم رو دیده اید یا عکسمو


موضوع :
| *| دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386 و ساعت 18:35 یادگار شادی |

  

chashm hayam 

 

چشم هایم خیال می بافند، دوباره هوای پرواز کرده اند

آن ها که می دانند آسمان را از من گرفته اند دیگر چرا؟

آه...این چشم های سیاه دل گستاخ چرا آرام نمی گیرند؟

چرا باور نمی دارند که علاج درد هایم تنها خواب است نه خواب دیدن؟

خسته ام، از اینکه هر لحظه از نگاهشان می گریزم خسته ام

پیشترها فریب نگاه معصومشان را می خوردم

اما حالا دیگر نگاهشان نه معصوم است نه آشنا

گویی دو بیگانه نگاهم می کنند

شاید من نیز برای آن ها نا آشنام

 

بار گران اندوه بر دلم سنگینی می کند

باید گریست تا آرام گرفت

اما این چشم ها که نمی گریند

مرا اسیر بغض های فرو خورده می کنند

و خود پوشیده می خندند

آه...دیگر بس است

تاب شکنجه آسان است...

نه هنگامی که شکنجه گر جزئی از تو باشد

 

چاره یک چیز است

رها خواهم ساخت خویش را

با دشنه ای که قلبشان را خواهم درید

این نه تدبیر من که سرانجام شومیست

که خود برای خود رقم زدند

روا نبود آنگونه آزار من

 

انگار فکرم را خوانده اند

کنون اشک می ریزند

و من می خندم

اشک می ریزند

می خندم

اشک می ریزند

...


موضوع :
| *| جمعه یازدهم خرداد 1386 و ساعت 23:16 یادگار شادی |

 

 000

چگونه به زندگی بیندیشم هنگامی که مرگ با نگاهی که هر لحظه تحقیرم می کند

پیوسته به من چشم می دوزد و مرا که تشنه یک گریز بی بهانه ام از این آرامش ابدی می ترساند

شگفتا که من نیز می هراسم

امشب اما مادری خواهد مرد، آری من در آستانه یک زایش پرخواهم کشید

من باکره ای ناپاکم که نه روح اقدس خداوندی که شیطان در من دمیده است

و من نه یک منجی، نه یک انسان، که فقط و فقط درد می زایم

آری من آبستن هزاران درد بی درمانم و این فرزندان ناخوانده امشب روح مرا

به مسلخ نابودی خواهند کشاند

من مادر نسل اندوهم و نامم جاودانه در دفتر سیاه تاریخ به یادگار خواهد ماند:

«او زنی بود خود از تبار غم و درد آشنا که مادری شد برای تمامی دلمردگی ها

هرزه ای خود، زاییده ژرفای یک اندوه

 که از هم آغوشی هزاران وهم هول انگیز هزاران هزار حسرت بیهوده به بار آورد »

و من که دیگر این لحظه مرگی فجیع را به انتظار نشسته ام به پایان تلخ این قصه می اندیشم

چراکه من نه اولینه این سلاله پررنج که آخرین آن نیز نخواهم بود

چه بسیارند مادرانی که این شب تاریک و شبهای دگر خواهند زائید دردهای بی شمار

هرشب در بستر یک اندوه، هر شب در بستر یک کینه

غافل از این حقیقت هراسناک که آنان مادری می شوند هرکدام برای عزرائیل جان خویش

 

 

 


موضوع :
| *| سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 و ساعت 0:30 یادگار شادی |

 یلدا نویسی بازی جدیدی است که چندیست بین  بلاگرها باب شده.روش بازی را مفصلا میتوانید دراینجا بخوانید.اما خودم یک توضیح کوتاه در همینجا میدهم:هربلاگری که از طرف یک بلاگر دیگه به این بازی دعوت میشه باید 5 نکته در مورد خودش که دیگران اصولا از آن بی اطلاع اند،در وبلاگش بنویسد و در نهایت 5 نفر دیگه را هم به این بازی دعوت کند.

من هیچگاه غیر از شعر در"شباهنگ" چیزدیگری پست نکرده ام اما چون از این بازی خوشم آمده ودوست خوبم شبنم عزیز من را به این بازی دعوت کرده،این بار سنت شکنی کرده و"شباهنگ" را با  مطلبی جز شعر به روز می کنم:

(در ضمن به نظر من 5 نکته کمه و من 10 تا مینویسم،پیشنهاد میکنم شما هم همینکار را بکنید)

     shadi

 

 i.                اولین رژیم ام را در یک سالگی ام گرفتم(البته توسط مامانم) و. سیصد گرم هم از وزنم کم کردم.

   

   ii.            بچه که بودم مامانم همیشه می گفت:"شادی دو بار به دنیا اومده،چون همه چیز را بلده."این حرف واسه این بود که بچگی هام به طرز عجیبی راجع به همه چیز اظهار نظر میکردم و مثل اینکه زیاد هم بیراه حرف نمیزدم.

   

 iii.            مامانم و مادربزرگم می گویند بچه که بودم افسردگی داشتم اما پدرم تا حالا حرفی راجع به این موضوع نزده؛اما اینو میدونم که به بوی باقالی خام حساسیت داشتم و این باعث کم خونی ام شده بود.

   

  iv.            مادرم یکبار به یکی گفت:"شادی منتظر یک شاهزاده با اسب سفیده که یک روز بیاد و اونو با خودش ببره ! عجیبه که اصلا تا اون موقع همچین تصوری از خودم نداشتم؛ اما حالا کم کم دارم به همین نتیجه می رسم، چون دارم الکی دنبال یک گل بی خار می گردم.

  

     v.            وقتی عصبانی هستم کسی نباید نزدیکم بشه والا مسئولیت عواقبش پای خودشه.خودم هم در اینگونه مواقع از بقیه دوری می کنم تا آروم شوم.

 

     vi.            مشکلاتم را تا جایی که توانسنم خودم حل کرده ام و درد هایم را هم تو دل خودم ریختم.

 

  vii.            آدم رکی هستم و این گاهی دیگران را می رنجونه.به صداقت در رفتار و گفتار به شدت اهمیت میدهم.خیلی کم پیش میاد که از خودم یا مشکلاتم یا حرف های تو دلم با کسی صحبت کنم( اینو نزدیکانم خوب میدونند،چه خانواده ام و چه دوستانم) اما همیشه سنگ صبور دیگران بوده ام و خوشحالم که این کمترین کار برای دیگران از دستم بر میاد.

 

 viii.            میشه گفت کمی مغرورم،خیلی صبورم،به همه فرصت دوباره برای جبران میدهم(حتی اگر دیگران بگویند که کار اشتباهیه)،تا چیزی را که واقعا بهش معتقدم برای دیگران ثابت نکنم راحت نمیشینم،همیشه سعی کرده ام از حق خودم ودر جایی که لازمه از حق دیگران دفاع کنم ،ساکتم و اغلب خودم را در حاشیه نگه میدارم اما همیشه آمادگی رهبری دارم.اهل بعضی لوس بازیها و سوسول بازیها نیستم و خیلی از رفتارهایم از رفتار بقیه دختر ها دوره اما به شدت عاشق دوستان دخترم هستم.

  

   ix.         دیوونه ی شعرم و   قراره در آینده نویسنده شوم و استاد دانشگاه در رشته ادبیات.

   

    x.            بین خودمون بمونه، اما نمیدونم چرا هراز گاهی به این فکر می افتم که پدر و مادرم منو از سر راه برداشته اند یا از پرورشگاه آورده اند.

و اما دوستان گلی که به این بازی دعوت میشوند:

تیام عزیز(سکوت سنگ)   محمد مهرزاد عزیز و رهای خوبم(نیروانای کوچک)  گورکن عزیز(گورکن دیوانه)آرزوی بسیارعزیزم(مرگ برگ)   و هنگامه خوبم(رها تر از رها)


موضوع :
| *| دوشنبه یازدهم دی 1385 و ساعت 12:57 یادگار شادی |

 من سزاوارم

من پر از هیچم،پر از پوچم،من تهی از خنده وشادی،من تهی از خشم و اندوهم

من سزاوار ملامت ها،من سزاوار غریبانه ترینم کوچم

من در آبادی قلبت،بذر نفرت را به صدها بار

من در آرامش ذهنت،فکر تلخ انتقام را بال و پر دادم

من چگونه آسمان آبی رویایی ات را با غباری از شک و تردید،

تیره و تاریک و وهم انگیز می کردم؟

من که خود آواره این جاده های بی سرانجامم

من که خود در پیچ و تاب حسرت و گریه،رخوت این نعش سنگی را

با تمام خستگی هایم،می کشم بر دوش

من که در ماتم سرایی مملو از ناباوری ها،می دهم هر لحظه آواز اجل را گوش

من چرا چشمان پاکت را هر دم از روی لجاجت ها،

در خروش بی مثال اشک هایت شستشو دادم؟

من سزاوار حقارت ها،شکستن هام

 پیش چشمانی که روزی این من آلوده را بر سجده می افتاد.

من تو را در گوری از تشویش و بیزاری مژده آرامشی پاینده می دادم

من تو را تا آخرین لحظه وعده ای پوچ و دروغین و ریا کارانه می دادم

من سزاوار نمردن ها در جوار مرگ یارانم

من سزاوار مصیبت ها،بدی ها،بدترین هایم


موضوع :
| *| جمعه هفدهم آذر 1385 و ساعت 2:45 یادگار شادی |

و من خواهم مرد...

بر دو راهی مرگ و زندگی من ناگزیر به راه مرگ خواهم رفت

چرا که این گزینش مرگ از زندگی نیست

گزینش مرگ از مرگی تدریجی است

گزینش مرگ از دردی مزمن

گزینش مرگ از غمی جانکاه

گزینش مرگ از هیچ...


موضوع :
| *| یکشنبه پنجم آذر 1385 و ساعت 21:21 یادگار شادی |

تولدم000

سال ها پیش در چنین روزی دختری به این دنیا گام نهاد

آن روز او اشک را ریشخند میکرد

و امروز اشک او را


موضوع :
| *| یکشنبه بیست و یکم آبان 1385 و ساعت 11:29 یادگار شادی |

 دل کندن برایم آسان است

به هیچ کس نخواهم گفت به کجا

فقط می روم

می دانم که سرزمینی نمانده

که وسعت اندوهم در آن جای گیرد

لاجرم میان مرزها سرگردان خواهم ماند

چه اهمیت دارد؟

بی تعلق تر از آنم که خاکی پایبندم کند

هیچ زمین سبزی جای من نیست

چرا که اشک هایم زمین را نمکزار خواهند کرد

مردم از من روی بر می گردانند

زیرا که همواره لب هایشان

بر سردی گونه هایم، یخ می زند

بی وداع میروم

 در میانشان نخواهم ماند

جاده ها خانه منند

بگذار در راه بمانم

 من به این سرگردانی زنده ام

 


پ.ن:فقط خواستم چیزی گفته باشم

یا تظاهر به سرودن کنم

زیرا هنگامی که نمیسرایم

 به وجود خودم شک می کنم 

 


موضوع :
| *| سه شنبه شانزدهم آبان 1385 و ساعت 15:56 یادگار شادی |

  به من ایمان بیاور

خداوندا، چرا به من ایمان نمی آوری؟

به چند اعجاز نیاز است تا وجودم را اثبات کنم؟

در دنیایی که دیگر هوایی در آن باقی نمانده،من هنوز نفس می کشم

این یک معجزه است

قلبم هنوز توانی هرچند کم برای عشق ورزیدن دارد

این یک معجزه است

گرچه که خود هر لحظه بی صدا می شکنم؛ اما هنوز توانایی ساختن دارم

این نیز یک معجزه است

خدایا، من هنوز زنده ام،این بزرگترین معجزه است

به من ایمان بیاور


موضوع :
| *| جمعه پنجم آبان 1385 و ساعت 21:32 یادگار شادی |

 

               

صدای هر گامت را می شنوم که آرام آرام به من نزدیک می شوی

دوباره چه فکری در سر داری؟

اینبار قرار است مهره کدام بازی کثیف تو شوم؟

تلاشت بیهوده است،

خسته تر از آنم که تماشاچیان خیمه شب بازی مضحک تو را سرگرم سازم

آری، دیگر برای عروسک بودن خسته ام

 گمانم برای خسته بودن هم خسته ام

پ.ن:لعنت به تو

 


موضوع :
| *| شنبه بیست و دوم مهر 1385 و ساعت 2:34 یادگار شادی |

هلن را خوب نمی شناختم، فقط یکبار او را دیدم و هیچگاه فراموشش نخواهم کرد

 هلن بد اقبال بود و در بازی روزگار شکست سختی خورده بود

هنگامی که رفت بر صفحه چوبی در اتاقم، که پیش از آن اتاق او بود

جمله ای به یادگار نوشت که گویی با آن تمام غم هایی را که

اعماق قلبش را آتش می زد، با من قسمت کرد

آن جمله این بود:

"نقش زندگی هر گاه، واژگونه و زشت می شود"


"نقش زندگی هر گاه واژگونه و زشت می شود"

تو راست میگفتی هلن،من اکنون می فهمم

اکنون که از همیشه به مرز پوچی نزدیکترم

اکنون که هر آن زیر تازیانه های اندوه هایم جان می سپارم

و مرگ من دوباره و دوباره تکرار می شود

اکنون که من در اشک هایم تطهیر می شوم

اما دوباره به آسانی به لجن کشیده خواهم شد

دلم به حال اشک هایم می سوزد

ناتوان تر از آنند که تقدیر را تغییر دهند

اما گویی باور ندارند و هنوز بی وقفه بر گونه هایم می دوند

"نقش زندگی هر گاه واژگونه و زشت می شود"

تو راست می گفتی هلن، من اکنون می فهمم

اکنون که قلب خسته ام، نزدیکی اندوهی دیگر را حس می کند

اکنون که حتی مرگ نیز مرا به سخره می گیرد

اکنون که من دوباره تنها می مانم

من اکنون می فهمم هلن، اکنون

 


موضوع :
| *| شنبه هشتم مهر 1385 و ساعت 21:57 یادگار شادی |

من از همیشه خسته ترم و نمیدانم که تا کجا ادامه خواهم داد.

من اینجا هستم، در اکنون

اما خاطراتم مرا در خود گم می کنند

من از گریه سرشارم،

من میخواهم بگریم

آنسان بلند که آسمان ها به لرزه درآیند

و زمین از هرم اشک هایم بسوزد

من به انتهای این جاده نزدیک می شوم

آرام آرام

و هر لحظه در انتظار غروب واپسین هستم

غروبی که طلوعی در پس ندارد

تو،آری با توام

چگونه قلب خسته ام را به تپیدن تشویق میکنی؟

چگونه از نجات من سخن میگویی؟

تویی که خود به هزاران دلتنگی تبعید شده ای

چگونه؟

 از تحقیر من دست بکش


موضوع :
| *| جمعه سی و یکم شهریور 1385 و ساعت 3:5 یادگار شادی |
 

 

 

 

 هر بار که در خانه را می گشایم

آرزو میکنم کسی در انتظارم باشد

هر صبح که چشم هایم را

به روی روشنایی می گشایم

و از قعر دالان رخوت

خود را به سختی بیرون می کشم        

 امید دیدار کسی را دارم

که پیغام آور رهایی باشد

دیر گاهیست که دیگر آینه ها

تصویری از من خسته در خود ندارند

و شب بو های باغچه

از دستان نامرئی کسی آب می نوشند

که خود در کویر باورهایش

رو به هلاک می رود.

دیری نخواهد پایید,دیری نحواهد پایید

که این منظومه بی سامان

که بی انتها نیز می نماید

به سرانجام خود برسد

آن چنان که گویی هیچگاه آغازی نداشته است.

آری,دیری نخواهد پایید

که این باریکه خسته نور هم

دیگر توان عبور از این روزن را نداشته باشد

و در آن روز است

که نگاه های لرزان و مضطرب من

دیگربه دنبال چهره آشنایی نمی گردد

و هیچ نویدی را انتظار نمی کشد

آری, در آن روز است

که معدود جذبه های باقی هم رنگ می بازند

و همه چیز نقش پایان به خود میگیرد         

  و تنها این فکر منست که هنوز در

تکاپوی  یافتن  واژگانی برای سرودن

شعر های کهنه فراموش شده ام را

مو به مو در خاطرم زنده می سازد

و تنها این دستان من اند

 که خواهش قلم را جواب می گویند

تا سپیدی واپسین برگ هستی ام را پر کنند              

 و این بار آخرین سروده ام را

بر پیکره اش شاعرانه حک می کنند

و آن سروده ایست در وصف " بدرود من".

 اردیبهشت ۱۳۸۴

پ.ن:  هرچند که شاعر از اعماق قلبش میسراید

و سروده اش جزئی از روح اوست

اما شایسته آن است که شعر را بخوانیم نه شاعر را

 

 

 

 


موضوع :
| *| یکشنبه دوازدهم شهریور 1385 و ساعت 2:16 یادگار شادی |

گاهی اوقات احساسی داری که گویای غریبی انسان در این دنیای درندشت است.

انسان چه تنهاست، چه تنهاست

بی سبب نبود که چشم های خیس من گاهی

توان نظاره نداشت

شاید نمی خواست به دنیایی بنگرد که در آن انسان، انسان می کشد.

که در آن انسان، عشق می کشد

که در آن....

وای بر ما وای

ما توانایی بخشش را از دست داده ایم. ما همچنان که در تنهایی مرگبار خود دست و پا می زنیم

در پی آنیم که بدبختی را نظاره کنیم.در پی آنیم که رنج و شکنجه انسان را ببینیم.

وای بر ما وای...چه بر سر ما آمده است؟ چه بر سر ما آمده است که اینچنین کینه و اندوه در قلب هایمان رخنه کرده است؟

من نمیخواهم که انسان را اینگونه در جنگ و ستیز با انسان ببینم.

ذهن های ما جملگی به گورستان هایی بدل شده است که هر روز انسانی را در آن چال می کنیم.

ذهن مملو از خشم و نفرت ما جایگاهی شده است برای وسوسه های غیر انسانی.

چه می شود اگر ما به دنیایی بهتر بیندیشیم؟

من اینگونه خواهم کرد؛

قسم می خورم.

 

 


موضوع :
| *| جمعه دهم شهریور 1385 و ساعت 17:36 یادگار شادی |
 

 

من از سرزمینی دور می آیم.، سرزمینی که سحرگاهان در افق دریاهای بیکران به رنگ خفه ای خود نمایی میکند.سرزمین من، سرزمین اسطوره های خاک گرفته است.

سرزمین من،سرزمین اهریمنانی است که در زیر خرمن ها خاک خفته اند،

  اما گویی هنوز بر شهر حکم میرانند.

من از سرزمینی دور می آیم،سرزمینی که شباهنگام مردگان از درون گورهاشان آوایی سر می دهند که گویی انسان را به مرگ می خوانند.

سرزمین من، سرزمین پندارهای هولناک مردمیست که زندگی را به مرگ تدریجی خویش فروخته اند.

مردمانی که هر صبح به خاکسپاری عشق می روند.

من از سرزمینی دور می آیم،سرزمینی که بر فراز آن اشباح به رقص در آمده اند

 و هر آن کجا که قدم بگذاری،

 موسیقی تباهی باورهای مردمش را می شنوی.

سرزمین من، سرزمین هزاران مسیح مصلوبی است که به جرم سنگین عشق به چهار میخ کشیده شده اند و مردمانی که با بی شرمی تمام نخستین سنگ را پرتاب خواهند کرد،

چرا که خود را پاک می خوانند و خدا می داند که قلبشان لبریز است از لغزش ها و تردید ها.

سرزمین من،سرزمین نوزادانیست که در بدو تولد به مرگ می اندیشند

 و عاشقانی که عشق خود را در لحظه ای به فراموشی خواهند سپرد

سرزمین من،سرزمین رنگ باختگی رویاهای زندگی بخش است؛ رویاهایی که ذهن انسان را به فراسوی لجنزارهای این سرزمین نفرین شده پرواز میدهند؛

صد حیف، صد حیف که این پرواز از ادراک مردم من فرسنگ ها فاصله دارد.

من از سرزمینی دور می آیم، سرزمینی که در آن ثانیه ها به کندی سالیان دراز میگذرند،

 ساعت ها به خواب رفته و در چهره تقویم ها خستگی فریاد می زند.

سرزمین من،سرزمین دلخستگی مردمانیست که چهره شکسته شان چنین مینماید

که سنوات بی شمار زیسته اند

بی آنکه لحظه ای حیات را لمس کنند.

 من از سرزمینی دور می آیم، سرزمینی که در سکوت به روند فساد خود ادامه خواهد داد.


موضوع :
| *| سه شنبه هفتم شهریور 1385 و ساعت 17:27 یادگار شادی |
 

 بی شک اکنون من به یک معجزه محتاجم.

            معجزه ای شگرف که قلبم را

 که گویی بیهوده در تپش است به لرزه  درآورد.

             قلبی که دیگر به سنگ بودن خو گرفته است.

چقدر دلتنگم،چقدر دلتنگم

من هر لحظه از رویا های پوچ و بی سر انجامم

          یاری می طلبم،اما انگار آنها را نیز

                        دیگر یارای تسلای من نیست.

چه بیهوده در تکاپوی زیستن        

          برای لحظه ای،  تن به خواری می سپاریم.

مگر در کدامین بهشت خداوند ماْمن داریم

         که اینگونه از رفتن و دل بریدن در هراس و دلهره ایم؟

در این جهنم سوزان که دیگر حتی

         حرم شعله هایش را احساس نمی کنیم،

                  چون دیریست که بدان خو گرفته ایم،

چه جیز اینگونه

  پیکره های زخمی و خسته مان را

          مجذوب خویش کرده،

                که حتی برای لحظه ای نیز 

      ذهن را از بند ها نمی رهانیم

          تا پرواز را آغاز کند

                  و ما را نیز نه تا افلاک،

         که دست کم تا به ابرهای پراکنده سپید رنگ اوج دهد.

ٌ

 


موضوع :
| *| دوشنبه سی ام مرداد 1385 و ساعت 21:43 یادگار شادی |

 

من هر شامگاه با تنهایی خویشتن همبستر می شوم و روحم را به آسانی به معاشقه ای تحمیلی تسلیم می کنم.

شب را با تشویشی بی پایان، در آغوش وسیع ترین اندوه هایم، به صبح می رسانم؛

و صبح را با دلهره ای غریب آغاز می کنم.

هنگام بی قراری با قدم هایم وسعت بدبختی خویش را در طول و عرض خانه اندازه می زنم.

قوت روزم،اوهام بی سرانجامی است که تمامی وجودم را از وحشت سیر میکند؛

و تنها آوای خانه ام، مویه اشباح ناپیدایی است که گویی بر مزار من، نوحه سرایی می کنند.

غروب دلگیر آفتاب همیشه خاموش را، از پشت پنجره کوچک خانه نظاره می کنم و زیر لب مرثیه ای غمگین را که مادرانم، جملگی از بر داشتند،به آرامی زمزمه می کنم.

شامگاه است؛ دوباره به بستر هم آغوشی تنهایی خویش می روم؛ با حسرتی در دل که میگوید:

 "ای کاش دیگر طلوع بیرنگ آفتاب فردا را نبینم."


موضوع :
| *| پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385 و ساعت 4:32 یادگار شادی |
 

چگونه است؟

    چگونه است

         که در هیچ کتابی

           حرفی از کسالت پروانه ها

                          به میان نیامده است؟

   حال آنکه همواره

               به گرد یک شمع می چرخند

                        و شاید هم نمی دانند چرا؟

و ما را به اشتباه می اندازند

                           که مثالی جاوید

                                     برای عشق یافته ایم

و می خوا هند بگویند:

                "مبارزه کنید زندگی هنوز باقیست."

اما نمی دانند که ما

             سال هاست که مرده ایم.


موضوع :
| *| یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385 و ساعت 3:42 یادگار شادی |

بی گمان کسی در کنار من در عشق غرق است و دارد خفه می شود،

من نمی فهمم!!!!! چرا؟؟؟؟؟

شاید چون مثل همیشه خواسته ام با پتک بر سر عشق بکوبم و دروازه های قلبم را ببندم و هیچکس را در آن راه ندهم.چه خسیسم من، وجود ومهر دل و زندگی ام را فقط برای خودم میخواهم.

(چه فایده؟؟ حتی اگر مثه اون در دریای عشق یه خری غرق شم، وقتی بتونم نفس بکشم اول از هرچیز به احساسات خودم عق می زنم.)

                                                                مهر ۱۳۸۳


موضوع :
| *| جمعه سیزدهم مرداد 1385 و ساعت 3:36 یادگار شادی |
دوستان عزیز اگر مایل به یافتن اطلاعاتی در مورد جنبش فمینیسم و مسائل مربوط به زنان هستید،می توانید از وبلاگ جدید من که در نخستین سطرلیست پیوند ها قرار دارد و آخرهر هفته به روز میشود، دیدن فرمائید.

منتظر حضور گرم و نظرات سازنده تان هستم.  


موضوع :
| *| دوشنبه نهم مرداد 1385 و ساعت 1:56 یادگار شادی |

انگار که یک تسلسل بیهوده را طی می کنیم:              

عاشق می شویم..........شکست میخوریم

              عاشقمان میشوند......شکستشان می دهیم

               عاشقمان میشوند......شکستشان می دهیم

دوباره عاشق می شویم........شکست میخوریم

 تا این اصل ساده را بپذیزیم

             که هیچکس دوستدار همیشگی ما نمی ماند.                             

          


موضوع :
| *| شنبه سی و یکم تیر 1385 و ساعت 22:55 یادگار شادی |
کاش آدم ها به خستگی روح یکدیگر، بیش از اینها احترام می گذاشتند.

ای کاش دست های نوازشمان، کمی بیش از تن خویش و کودکان نازپرورده مان را نوازش می کرد.

کاش چشمهایمان وسعتی فراتراز نوک بینیمان را می دید.

و ای کاش لبخندهایمان حرارتی بیش از آن داشت که سردی تمسخر را در پی داشته باشد.


موضوع :
| *| شنبه بیست و چهارم تیر 1385 و ساعت 14:50 یادگار شادی |

 

خداوندا 

روزی که در این دنیا پای گذاشتم تو به من گفته بودی که به دنیایی زیبا قدم خواهی گذاشت.

به من گفته بودی به میان مردمی میروی که دوستت خواهند داشت و دوستشان خواهی داشت.

آنجا دنیایی است که عشق در نگاه مردمانش می درخشد،

و هر آن کجا که قدم بگذاری صلح و دوستی به تو لبخند می زند.

به من گفته بودی آنجا دنیایی است که تک تک مردمش آیتی از جلوه خداوندگارشان هستند.

خداوندا

ای خدایی که بر مسند زرین خدایی تکیه زده ای، انگار از جهنمی که آفریدی بی خبری.

این دنیای تو جز زشتی جلوه ای دیگر ندارد و مردمانش نه عشق را می شناسند، نه دوستی را.

این جا کسی ، کسی را دوست نمی دارد و خداوندا، ای خدای بزرگ من هرگز نشانی از تو نیافتم.

خداوندا تو در این دنیای بزرگ به فراموشی سپرده شده ای و نامت همانند اسطوره های کهن تنها

در ذهن انسان های در خاک خفته است .

خداوندا

مرا به ملکوتی که از آن آمده ام بازگردان.مرا از تبعیدی که سال هاست به درازا کشیده است ، به دیارم بازگردان.خداوندا من از آن این دنیا نیستم؛ مرا به آسمان ها بازگردان.

 


موضوع :
| *| سه شنبه بیستم تیر 1385 و ساعت 20:26 یادگار شادی |

دراین جاده بی سرانجام قدم گذاشته ام

      و بی تشویش به پیش می روم.

          اما از پس خود آوایی گنگ می شنوم

                    که مرا به نام می خواند.

 نگاهم را به کرانه نا پیدای جاده دوخته ام

        و بی هیچ امیدی بر رسیدن،          

                  تنها، بی صدا گام برمی دارم.

 نه هیچ ترسی است و نه هیچ اندوهی.

           اما نمی دانم چرا و به کدامین گناه،

                  انگار که محکومی به سفر هستم.

نه سفر، که در راه بودن؛

      چرا که سفر را رسیدنی در پس است؛

            اما من مقصدی در پیش ندارم

                         و تنها می روم و می روم.  

 


موضوع :
| *| پنجشنبه هشتم تیر 1385 و ساعت 18:20 یادگار شادی |
 بی شک اکنون من به یک معجزه محتاجم.

            معجزه ای شگرف که قلبم را

 که گویی بیهوده در تپش است به لرزه  درآورد.

             قلبی که دیگر به سنگ بودن خو گرفته است.

چقدر دلتنگم،چقدر دلتنگم

من هر لحظه از رویا های پوچ و بی سر انجامم

          یاری می طلبم،اما انگار آنها را نیز

                        دیگر یارای تسلای من نیست.

چه بیهوده در تکاپوی زیستن        

          برای لحظه ای،  تن به خواری می سپاریم.

مگر در کدامین بهشت خداوند ماْمن داریم

         که اینگونه از رفتن و دل بریدن در هراس و دلهره ایم؟

در این جهنم سوزان که دیگر حتی

         حرم شعله هایش را احساس نمی کنیم،

                  چون دیریست که بدان خو گرفته ایم،

چه جیز اینگونه

  پیکره های زخمی و خسته مان را

          مجذوب خویش کرده،

                که حتی برای لحظه ای نیز 

      ذهن را از بند ها نمی رهانیم

          تا پرواز را آغاز کند

                  و ما را نیز نه تا افلاک،

         که دست کم تا به ابرهای پراکنده سپید رنگ اوج دهد.

ٌ

 


موضوع :
| *| پنجشنبه هشتم تیر 1385 و ساعت 18:18 یادگار شادی |

از روز های خاکستری رنگ من بگذر

                و به وادی روشن امید قدم بگذار.

به فرداهای رویایی عشق بیاندیش

                و خود را از غم گذشته ها رها کن.

عقربه هایی که بی وقفه در حرکتند،

          یاد آور گذر تند زمان اند،ِ 

             یاد آور اینکه فرصتی برای خاموشی نمانده است.

  بیش ار این در تاریکی ماندن یعنی تباهی.

           بیا، بیا ودستت را در دست من بگذار،

              چشمانت را برای لحظه ای ببند و به من اعتماد کن.

قلب های ما سرایی عظیم است که

          تمامی مردم دنیا در آن جای خواهند گرفت.

قلب های ما به روی همه کس باز است.

 


موضوع :
| *| پنجشنبه هشتم تیر 1385 و ساعت 17:38 یادگار شادی |
 

 

سرزمین من

 

 

من از سرزمینی دور می آیم،

                          سرزمینی که سحرگاهان

                                     در افق دریاهای بی کران,

                                                 به رنگ خفه ای خود نما یی می کند.

 

سرزمین من

        سرزمین اسطوره های خاک گرفته است.

سرزمین من

         سرزمین اهریمنانی ا ست

                           که در زیر خرمن ها خاک خفته اند

                                                اما گویی هنوز بر شهر حکم می رانند.

 

من از سرزمینی دور می آیم

                سرزمینی که شباهنگام

                              مردگان از درون گورهاشان

                                                    آوایی سر می دهند

                                                              که گویی انسان را به مرگ می خوا نند.

سرزمین من 

          سرزمین یندار های هولناک مردمیست

                      که زندگی را به مرگ تدریجی خویش فروخته اند.

                                            مردمانی که هر صبح, به خاکسپاری عشق می روند.

 

 من از سرزمینی دور می آیم

              سرزمینی که بر فراز آن

                               اشباح به رقص درآمده اند

                                                     و هر آن کجا که قدم بگذاری

                                                              موسیقی تباهی باور های مردمش را می شنوی.

 

سرزمین من

 سرزمین هزاران مسیح مصلوبی است

                                     که به جرم سنگین عشق

                                                   به چهار میخ کشیده شده اند

       و مردمانی که با بی شرمی تمام

                         نخستین سنگ را پرتاب خواهند کرد

                                              چرا که خود را پاک می خوانند

                                                            و خدا می داند که قلبشان لبریز است

                                                                                      از لغزش ها و تردید ها.

 

سرزمین من

           سرز مین نوزادانیست که در بدو تولد

                                            به مرگ می اندیشند 

و عاشقانی که عشق خود

                         را در لحظه ای

                                   به فراموشی خواهند سپرد.

 

سرزمین من

        سرزمین رنگ باختگی

                    رویاهای زندگی بخش است                                                                            

 

رویاهایی که ذهن انسان را

                        به فراسوی لجنزار های

                                        این سرزمین نفرین شده

                                                                پرواز می دهند؛

صد حیف ، صد حیف که این پرواز

                                 از ادراک مردم من

                                                فرسنگ ها فاصله دارد.

                                                                                                                                                                         

من از سرزمینی  دور می آیم

                     سرزمینی که درآن

                                      ثانیه ها

                                          به کندی سالیان دراز می گذرند,

                                                             ساعت ها به خواب رفته                                                                                                                                                         

                     و در چهره تقویم ها خستگی فریاد می زند.

 

سرزمین من   

      سرزمین دلخستگی مردمانیست

                   که چهره شکسته شان چنین می نماید

                                         که سنوات بی شمار زیسته اند

                                                     بی آنکه لحظه ای حیات را لمس کنند.

 

من از سرزمینی دور می آیم

                 سرزمینی که در سکوت

                               به روند فساد خود ادامه خواهد داد.

                                                                                  


موضوع :
| *| پنجشنبه هشتم تیر 1385 و ساعت 17:34 یادگار شادی |
دلم یک دوست می خواهد....


موضوع :
| *| جمعه دوم تیر 1385 و ساعت 15:23 یادگار شادی |

موضوع :
| *| جمعه دوم تیر 1385 و ساعت 15:18 یادگار شادی |

موضوع :
| *| جمعه دوم تیر 1385 و ساعت 14:41 یادگار شادی |

موضوع :
| *| جمعه دوم تیر 1385 و ساعت 14:38 یادگار شادی |

موضوع :
| *| جمعه دوم تیر 1385 و ساعت 14:37 یادگار شادی |

موضوع :
| *| جمعه دوم تیر 1385 و ساعت 14:35 یادگار شادی |

موضوع :
| *| جمعه دوم تیر 1385 و ساعت 14:35 یادگار شادی |

موضوع :
| *| جمعه دوم تیر 1385 و ساعت 14:31 یادگار شادی |

موضوع :
| *| جمعه دوم تیر 1385 و ساعت 14:30 یادگار شادی |

موضوع :
| *| جمعه دوم تیر 1385 و ساعت 14:25 یادگار شادی |
 
موضوع :
| *| جمعه دوم تیر 1385 و ساعت 14:25 یادگار شادی |

موضوع :
| *| جمعه دوم تیر 1385 و ساعت 14:23 یادگار شادی |

موضوع :
| *| جمعه دوم تیر 1385 و ساعت 14:15 یادگار شادی |

سرزمین من

 

من از سرزمینی دور می ایم,سرزمینی که سحرگاهان

 در افق دریاهای بی کران, به رنگ خفه ای حود نما یی می کند.

.سرزمین من سرزمین اسطوره های خاک گرفته است.

سرزمین من سرزمین اهریمنانی ا ست که در زیر خرمن ها خاک خفته اند

 اما گویی هنوز بر شهر حکم می رانند.

من از سرزمینی دور می ایم

 سرزمینی که شباهنگام مردگان از درون گورهاشان اوایی سر می دهند

 که گویی انسان را به مرگ می خوا نند.

سرزمین من, سرزمین یندار های هولناک مردمیست

 که زندگی را به مرگ تدریجی خویش فروخته اند.

مردمانی که هر صبح, به خاکسیاری عشق می روند.

 من از سرزمینی دور می ایم

سرزمینی که بر فراز ان اشباح به رقص درامده اند

و هر ان کجا که قدم بگذاری موسیقی تباهی باور های مردمش را می شنوی.

سرزمین من ,سرزمین هزاران مسیح مصلوبی است

که به جرم سنگین عشق به چهار میخ کشیده شده اند

و مردمانی که با بی شرمی تمام نخستین سنگ را یرتاب خواهند کرد

چرا که خود را یاک می خوانند

و خدا می داند که قلبشان لبریز است از لغزش ها و تردید ها.

سرزمین من, سرز مین نوزادانیست که در بدو تولد به مرگ می اندیشند 

و عاشقانی که عشق خود را در لحظه ای به فراموشی خواهند سیرد.

سرزمین من ,سرزمین رنگ باختگی رویاهای زندگی بخش است

رویاهایی که ذهن انسان ها را به فراسوی لجنزار های

این سرزمین نفرین شده یرواز می دهند

صد حیف ,صد حیف که این یرواز

 از ادراک مردم من فرسنگ ها فاصله دارند.

من از سرزمینی دور می ایم

 سرزمینی که در ان

ثانیه ها به کندی سالیان دراز می گذرند,

ساعت ها به خواب رفته

و در چهره تقویم ها خستگی فریاد می زند.

سرزمین من, سرزمین دلخستگی مردمانیست

که چهره شکسته شان چنین می نماید که سنوات بی شمار زیسته اند

بی انکه لحظه ای حیات را لمس کنند.

من از سرزمینی دور می ایم

سرزمینی که در سکوت به روند فساد خود ادامه خواهد داد.

                                                                                  

 

 

 

                                                                                                        فروردین 85


موضوع :
| *| چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385 و ساعت 14:14 یادگار شادی |
 

راه من

 

برایم گریه نکن و بازگشت مرا نخواه

                                   چرا که دیگر پلی را

                                          در پس راهی که امده ام نمی بینم

                           پل ها شکسته و ویران شده اند

                و این تنها جاده است

                            که مرا با مبارزه می خواند

                                        به مبارزه قدم های خسته ام

                                                              با خلوت غبار الودش.

اری برایم گریه نکن و بازگشت مرا نخواه

                                         چرا که دیگر من

                                                 گام اغازین را برداشته ام.

باید اندیشه پنهان بودن

                   در سایه ها را

                              از سر بر هانم

                                          و نبرد را اغاز کنم.

رفتنم را خواهی دید

         که چگونه از گذرگاه شک میگذرم

                                    و بر قبر پشیمانی و ترس

                                                              تف می اندازم.

اینبار دیگر خواهی دید

          که من تولد می یابم

                    در حالیکه در خون غرقه هستم

                                                       و جان میدم.

گریه نکن و بازگشت مرا نخواه

       چرا که می خواهم هر ان زمان که یاد من

                                    در خاطرت نقش بست

                                             به یاد اوری که من

                                                    که بودم و چگونه رفتم.

این زن تنها چگونه ارمید

                   در حالیکه از فرط شادی ناشی از پیروزی

                                                                   میخندید.

اری این منم

       برایم گریه نکن و بازگشت مرا نخواه

                                     چرا که بازگشتی نیست.

 

 


موضوع :
| *| یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385 و ساعت 17:42 یادگار شادی |

پروانه ها

 

دیرگاهیست که در کوره راه زندگی

                       سرود تلخ عادت را فریاد میزنم

                                                     و به پیش می رانم

اما انگار که هر بار         

             به نقطه اغاز باز می گردم

                        گویی که به گرد یک کره می چرخم

چگونه است؟

چگونه است که این قطار ابدی

                                   هیچگاه 

                                    از دالان تاریک وحشت

                                         و بی خوابی در عین خواب الودگی 

                                                                          بدر نمی اید؟

 چگونه است ؟                                                           

       چگونه است

               که هر روزه

                            ترانه ها

                                  قصیده ها

                                            غزل ها

                                                   و اشعاری دیگر چون انان را

      که به نقش دل انگیز تظاهر

                    مزین شده اند می شنوم

                                        که به ستایش

                                           روند کسالت بار زندگی

                                                             پرداخته اند

      و من هنوز

               در سرا شیبی این زندگی

                                 به شتاب می دوم

                                            و بر گذر هر خاطره

                  از خود می پرسم

                              که مقصد کجاست؟

                                  چرا بدانجا نمی رسم؟

چگونه است

    که روشنی جاده ها

         دیگر فروغی ندارند

    و من مسا فر   

                  تا کنون    

                          فانوسی نیافته ام

                                         که شبی را به صبح رساند

 

 

اه می کشم اه

    اه میکشم تا هوای

          مسموم درون ریه ام را

                که وجودم را تا مرز نابودی کشانده است

                                                        به بیرون بدمم

چگونه است؟

    چگونه است

         که در هیچ کتابی

           حرفی از کسالت پروانه ها

                          به میان نیامده است؟

   حال انکه همواره

               به گرد یک شمع می چرخند

                        و شاید هم نمی دانند چرا؟

و ما را به اشتباه می اندازند

                           که مثالی جاوید

                                     برای عشق یافته ایم

و می خوا هند بگویند:

                "مبارزه کنید زندگی هنوز باقیست."

اما نمی دانند که ما

             سال هاست که مرده ایم


موضوع :
| *| یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385 و ساعت 17:14 یادگار شادی |

پایان

 

هر بار که در خانه را می گشایم

                       ارزو میکنم کسی در انتظارم باشد

هر صبح که چشم هایم را

                      به روی روشنایی می گشایم

                                               و از قعر دالان رخوت        

                                                           خود را به سختی بیرون می کشم                                                 امید دیدار کسی را دارم    

                            که پیغام اور رهایی باشد

دیر گاهیست که دیگر اینه ها                   

                        تصویری از من خسته در خود ندارند

و شب بو های باغچه

                  از دستان نامرئی کسی اب می نوشند

                                                       که خود در کویر باورهایش

                                                                                 رو به هلاک می رود.

دیری نخواهد پایید,دیری نحواهد پایید

                                   که این منظومه بی سامان

                                                            که بی انتها نیز می نماید

به سرانجام خود برسد

                              ان چنان که گویی هیچگاه اغازی نداشته است.

اری,دیری نخواهد پایید

           که این باریکه خسته نور هم

                                دیگر توان عبور از این روزن را نداشته باشد   

و در ان روز است

         که نگاه های لرزان و مضطرب من

                                      دیگربه دنبال چهره اشنایی نمی گردد

                                                                      و هیچ نویدی را انتظار نمی کشد

اری, در ان روز است

                      که معدود جذبه های باقی هم رنگ می بازند

                                                و همه چیز نقش پایان به خود می گیرد                                                                                              و تنها این فکر منست که هنوز در تکاپوی

                                یافتن  واژگانی برای سرودن

                                                      شعر های کهنه فراموش شده ام را

                                                                        مو به مو در خاطرم زنده می سازد

و تنها این دستان منن که خواهش قلم را جواب می گویند

                                               تا سپیدی واپسین برگ هستی ام پر کنند                                          و این بار اخرین سروده ام را

                   بر پیکره اش شاعرانه حک می کنند

و ان سروده ایست در وصف " بدرود من".

 

 

 

 

اردیبهشت 84


موضوع :
| *| شنبه بیست و هفتم خرداد 1385 و ساعت 21:31 یادگار شادی |