تبليغاتX
..::شباهنگ::..

گویی به انتظار یک فاجعه نشسته ایم

خسته، بی رمق، تنها،...در ازدحام پوچی بی پایان خویش

در رکودی متعفن، افکار متحجر می جوند لاشه اذهان را

کدام صبح روشن است نوید پایان این ظلمت؟!

سال هاست که قاصدان خبر بی خبری

و واعظان آیه یأس به گوش این شهر می خوانند

این شهر، شهر خاموشی آواهای هم آواست

در خاطرش نقش روزیست پرخروش

غریو فریادهای مهیب و مشت های گره

و امروز فقط نقشی است به یادگار از آن شکوه برجای


آخر در روزی پاییزی دانستم که آن مردم دیرگاهیست که از این دیار رخت بربسته اند

و کنون ره سرزمینی گمنام می سپارند

گویند آنان نیز هرچه خسته می روند


آسان نیست،هیچ آسان نیست

گسست آمال قومی که روزی هفت آسمان امید

و هفت دریا پایداری را درنوردید

دلم چه سخت می سوزد آه... از این فرجام بد فرجام

مقدّر نبود چنین سقوط پرواز باز را


دریغ از خون دل ها که خوردند و خوردیم قسم

به فتح قله هرچه شایسته است انسان را

افسوس که نصیب عمق لجنزاری آمد که در آن اندیشه به چارمیخ می کشند

و خدای کفر را ایمان قربانی می دهند


می دانم تلخ است که خاطره را یادی نباشد از آنچه عمریست در پی اش دوانی

سال های دراز است که رهایی تنها غم نامه ها را آذین است

که در سوگ همو سروده ایم


کهنه داستانی است این،که انگار نه آغازش پیداست نه انجام

داستانی به قدمت تاریخ و سیاهی اندیشه هایی که آن راباور داشته اند


زمستان 86


پ.ن:این سروده در نهایت دلسردی من از رهایی سروده شد

      خوشحالم که حالا به خیلی از جملاتش ایمان ندارم

      صبح روشن در راه است...


موضوع :
| *| پنجشنبه یکم مرداد 1388 و ساعت 1:50 یادگار شادی |