چه تفاوتی می کند که کجای این دنیا باشی
وقتی که هیچکس به زبان تو حرف نمی زند
و همه بیگانه اند با آن لحظه های ناب
که دیوانه ات می کند
و آن ترانه های عجیب که زیر لب زمزمه می کنی؟
وقتی که هیچکس نمی فهمد
و قرار بر این است که تا ابد نفهم بماند
این روز ها من به درد های بیشمار مبتلام
و خواب عزیزان از دست رفته می بینم
و دلم کمی مرگ می خواهد
از نوع مرغوبش
این روز ها همه دورند
خیلی دور
و برای من از دورها بوسه می فرستند
و این منم که خود را به آن راه می زنم
و کاش آن راه به هیچ کجا نرسد
حتی خانه کودکی هایم
چرا باور نمی کنی که حالم بد است؟
و می خواهم که بر روی تمام خاطرات عق بزنم؟
کاش یک روز در راه خانه گم شوم
و تا ابد به دنبالم بگردند
در حالیکه من بالای یک درخت
برای همیشه به خواب رفته ام
درست مثل آن قدیم ها
آن قدیم هایی که هیچ وقت نبوده اند
پ.ن: احساس می کنم دیگه توی این کالبد جای نمی گیرم
خیلی حجیم شده ام
موضوع :
