
آغاز شد هجرانی که مرا از من ربود
و هزار فرسنگ فاصله افتاد بین آنچه بود و آنچه که می بایست بود
این عذاب های ابدی سال هاست که بی وقفه چون سیلابی وحشی
ریشه هایم را که می پندارم باید جوان باشند هنوز
اما به راستی خشکیده اند از خاک بیرون می کشند
و نمی شنوند صدایی را که پیوسته فریاد می زند:
« کاش پایانی بود این ستم را !! »
گویی که قرن هاست در این جدال بیهوده مدام شکست می خورم
و افکار بی سرانجام چون جانورانی موذی ذره ذره وجودم رامی کاهند
هر لحظه حس می کنم از وسعت روحم کم می شود و بر حجم رنج هایم افزوده
و در این معادله نابرابر خوشبختی من همیشه مجهول است
تو که امروز می شنوی درد های مرا
بدان که در صفحه سرنوشت آدمی هیچ پایانی برای رنج هایش
رقم نخورده است
این داستان بی انتهاست
موضوع :
