
چگونه به زندگی بیندیشم هنگامی که مرگ با نگاهی که هر لحظه تحقیرم می کند
پیوسته به من چشم می دوزد و مرا که تشنه یک گریز بی بهانه ام از این آرامش ابدی می ترساند
شگفتا که من نیز می هراسم
امشب اما مادری خواهد مرد، آری من در آستانه یک زایش پرخواهم کشید
من باکره ای ناپاکم که نه روح اقدس خداوندی که شیطان در من دمیده است
و من نه یک منجی، نه یک انسان، که فقط و فقط درد می زایم
آری من آبستن هزاران درد بی درمانم و این فرزندان ناخوانده امشب روح مرا
به مسلخ نابودی خواهند کشاند
من مادر نسل اندوهم و نامم جاودانه در دفتر سیاه تاریخ به یادگار خواهد ماند:
«او زنی بود خود از تبار غم و درد آشنا که مادری شد برای تمامی دلمردگی ها
هرزه ای خود، زاییده ژرفای یک اندوه
که از هم آغوشی هزاران وهم هول انگیز هزاران هزار حسرت بیهوده به بار آورد »
و من که دیگر این لحظه مرگی فجیع را به انتظار نشسته ام به پایان تلخ این قصه می اندیشم
چراکه من نه اولینه این سلاله پررنج که آخرین آن نیز نخواهم بود
چه بسیارند مادرانی که این شب تاریک و شبهای دگر خواهند زائید دردهای بی شمار
هرشب در بستر یک اندوه، هر شب در بستر یک کینه
غافل از این حقیقت هراسناک که آنان مادری می شوند هرکدام برای عزرائیل جان خویش
موضوع :
