
من پر از هیچم،پر از پوچم،من تهی از خنده وشادی،من تهی از خشم و اندوهم
من سزاوار ملامت ها،من سزاوار غریبانه ترینم کوچم
من در آبادی قلبت،بذر نفرت را به صدها بار
من در آرامش ذهنت،فکر تلخ انتقام را بال و پر دادم
من چگونه آسمان آبی رویایی ات را با غباری از شک و تردید،
تیره و تاریک و وهم انگیز می کردم؟
من که خود آواره این جاده های بی سرانجامم
من که خود در پیچ و تاب حسرت و گریه،رخوت این نعش سنگی را
با تمام خستگی هایم،می کشم بر دوش
من که در ماتم سرایی مملو از ناباوری ها،می دهم هر لحظه آواز اجل را گوش
من چرا چشمان پاکت را هر دم از روی لجاجت ها،
در خروش بی مثال اشک هایت شستشو دادم؟
من سزاوار حقارت ها،شکستن هام
پیش چشمانی که روزی این من آلوده را بر سجده می افتاد.
من تو را در گوری از تشویش و بیزاری مژده آرامشی پاینده می دادم
من تو را تا آخرین لحظه وعده ای پوچ و دروغین و ریا کارانه می دادم
من سزاوار نمردن ها در جوار مرگ یارانم
من سزاوار مصیبت ها،بدی ها،بدترین هایم
موضوع :

