تبليغاتX
..::شباهنگ::..

 

               

صدای هر گامت را می شنوم که آرام آرام به من نزدیک می شوی

دوباره چه فکری در سر داری؟

اینبار قرار است مهره کدام بازی کثیف تو شوم؟

تلاشت بیهوده است،

خسته تر از آنم که تماشاچیان خیمه شب بازی مضحک تو را سرگرم سازم

آری، دیگر برای عروسک بودن خسته ام

 گمانم برای خسته بودن هم خسته ام

پ.ن:لعنت به تو

 


موضوع :
| *| شنبه بیست و دوم مهر 1385 و ساعت 2:34 یادگار شادی |

هلن را خوب نمی شناختم، فقط یکبار او را دیدم و هیچگاه فراموشش نخواهم کرد

 هلن بد اقبال بود و در بازی روزگار شکست سختی خورده بود

هنگامی که رفت بر صفحه چوبی در اتاقم، که پیش از آن اتاق او بود

جمله ای به یادگار نوشت که گویی با آن تمام غم هایی را که

اعماق قلبش را آتش می زد، با من قسمت کرد

آن جمله این بود:

"نقش زندگی هر گاه، واژگونه و زشت می شود"


"نقش زندگی هر گاه واژگونه و زشت می شود"

تو راست میگفتی هلن،من اکنون می فهمم

اکنون که از همیشه به مرز پوچی نزدیکترم

اکنون که هر آن زیر تازیانه های اندوه هایم جان می سپارم

و مرگ من دوباره و دوباره تکرار می شود

اکنون که من در اشک هایم تطهیر می شوم

اما دوباره به آسانی به لجن کشیده خواهم شد

دلم به حال اشک هایم می سوزد

ناتوان تر از آنند که تقدیر را تغییر دهند

اما گویی باور ندارند و هنوز بی وقفه بر گونه هایم می دوند

"نقش زندگی هر گاه واژگونه و زشت می شود"

تو راست می گفتی هلن، من اکنون می فهمم

اکنون که قلب خسته ام، نزدیکی اندوهی دیگر را حس می کند

اکنون که حتی مرگ نیز مرا به سخره می گیرد

اکنون که من دوباره تنها می مانم

من اکنون می فهمم هلن، اکنون

 


موضوع :
| *| شنبه هشتم مهر 1385 و ساعت 21:57 یادگار شادی |