
هلن را خوب نمی شناختم، فقط یکبار او را دیدم و هیچگاه فراموشش نخواهم کرد
هنگامی که رفت بر صفحه چوبی در اتاقم، که پیش از آن اتاق او بود
جمله ای به یادگار نوشت که گویی با آن تمام غم هایی را که
اعماق قلبش را آتش می زد، با من قسمت کرد
آن جمله این بود:
"نقش زندگی هر گاه، واژگونه و زشت می شود"
"نقش زندگی هر گاه واژگونه و زشت می شود"
تو راست میگفتی هلن،من اکنون می فهمم
اکنون که از همیشه به مرز پوچی نزدیکترم
اکنون که هر آن زیر تازیانه های اندوه هایم جان می سپارم
و مرگ من دوباره و دوباره تکرار می شود
اکنون که من در اشک هایم تطهیر می شوم
اما دوباره به آسانی به لجن کشیده خواهم شد
دلم به حال اشک هایم می سوزد
ناتوان تر از آنند که تقدیر را تغییر دهند
اما گویی باور ندارند و هنوز بی وقفه بر گونه هایم می دوند
"نقش زندگی هر گاه واژگونه و زشت می شود"
تو راست می گفتی هلن، من اکنون می فهمم
اکنون که قلب خسته ام، نزدیکی اندوهی دیگر را حس می کند
اکنون که حتی مرگ نیز مرا به سخره می گیرد
اکنون که من دوباره تنها می مانم
من اکنون می فهمم هلن، اکنون
موضوع :

