تبليغاتX
..::شباهنگ::..

من از همیشه خسته ترم و نمیدانم که تا کجا ادامه خواهم داد.

من اینجا هستم، در اکنون

اما خاطراتم مرا در خود گم می کنند

من از گریه سرشارم،

من میخواهم بگریم

آنسان بلند که آسمان ها به لرزه درآیند

و زمین از هرم اشک هایم بسوزد

من به انتهای این جاده نزدیک می شوم

آرام آرام

و هر لحظه در انتظار غروب واپسین هستم

غروبی که طلوعی در پس ندارد

تو،آری با توام

چگونه قلب خسته ام را به تپیدن تشویق میکنی؟

چگونه از نجات من سخن میگویی؟

تویی که خود به هزاران دلتنگی تبعید شده ای

چگونه؟

 از تحقیر من دست بکش


موضوع :
| *| جمعه سی و یکم شهریور 1385 و ساعت 3:5 یادگار شادی |
 

 

 

 

 هر بار که در خانه را می گشایم

آرزو میکنم کسی در انتظارم باشد

هر صبح که چشم هایم را

به روی روشنایی می گشایم

و از قعر دالان رخوت

خود را به سختی بیرون می کشم        

 امید دیدار کسی را دارم

که پیغام آور رهایی باشد

دیر گاهیست که دیگر آینه ها

تصویری از من خسته در خود ندارند

و شب بو های باغچه

از دستان نامرئی کسی آب می نوشند

که خود در کویر باورهایش

رو به هلاک می رود.

دیری نخواهد پایید,دیری نحواهد پایید

که این منظومه بی سامان

که بی انتها نیز می نماید

به سرانجام خود برسد

آن چنان که گویی هیچگاه آغازی نداشته است.

آری,دیری نخواهد پایید

که این باریکه خسته نور هم

دیگر توان عبور از این روزن را نداشته باشد

و در آن روز است

که نگاه های لرزان و مضطرب من

دیگربه دنبال چهره آشنایی نمی گردد

و هیچ نویدی را انتظار نمی کشد

آری, در آن روز است

که معدود جذبه های باقی هم رنگ می بازند

و همه چیز نقش پایان به خود میگیرد         

  و تنها این فکر منست که هنوز در

تکاپوی  یافتن  واژگانی برای سرودن

شعر های کهنه فراموش شده ام را

مو به مو در خاطرم زنده می سازد

و تنها این دستان من اند

 که خواهش قلم را جواب می گویند

تا سپیدی واپسین برگ هستی ام را پر کنند              

 و این بار آخرین سروده ام را

بر پیکره اش شاعرانه حک می کنند

و آن سروده ایست در وصف " بدرود من".

 اردیبهشت ۱۳۸۴

پ.ن:  هرچند که شاعر از اعماق قلبش میسراید

و سروده اش جزئی از روح اوست

اما شایسته آن است که شعر را بخوانیم نه شاعر را

 

 

 

 


موضوع :
| *| یکشنبه دوازدهم شهریور 1385 و ساعت 2:16 یادگار شادی |

گاهی اوقات احساسی داری که گویای غریبی انسان در این دنیای درندشت است.

انسان چه تنهاست، چه تنهاست

بی سبب نبود که چشم های خیس من گاهی

توان نظاره نداشت

شاید نمی خواست به دنیایی بنگرد که در آن انسان، انسان می کشد.

که در آن انسان، عشق می کشد

که در آن....

وای بر ما وای

ما توانایی بخشش را از دست داده ایم. ما همچنان که در تنهایی مرگبار خود دست و پا می زنیم

در پی آنیم که بدبختی را نظاره کنیم.در پی آنیم که رنج و شکنجه انسان را ببینیم.

وای بر ما وای...چه بر سر ما آمده است؟ چه بر سر ما آمده است که اینچنین کینه و اندوه در قلب هایمان رخنه کرده است؟

من نمیخواهم که انسان را اینگونه در جنگ و ستیز با انسان ببینم.

ذهن های ما جملگی به گورستان هایی بدل شده است که هر روز انسانی را در آن چال می کنیم.

ذهن مملو از خشم و نفرت ما جایگاهی شده است برای وسوسه های غیر انسانی.

چه می شود اگر ما به دنیایی بهتر بیندیشیم؟

من اینگونه خواهم کرد؛

قسم می خورم.

 

 


موضوع :
| *| جمعه دهم شهریور 1385 و ساعت 17:36 یادگار شادی |
 

 

من از سرزمینی دور می آیم.، سرزمینی که سحرگاهان در افق دریاهای بیکران به رنگ خفه ای خود نمایی میکند.سرزمین من، سرزمین اسطوره های خاک گرفته است.

سرزمین من،سرزمین اهریمنانی است که در زیر خرمن ها خاک خفته اند،

  اما گویی هنوز بر شهر حکم میرانند.

من از سرزمینی دور می آیم،سرزمینی که شباهنگام مردگان از درون گورهاشان آوایی سر می دهند که گویی انسان را به مرگ می خوانند.

سرزمین من، سرزمین پندارهای هولناک مردمیست که زندگی را به مرگ تدریجی خویش فروخته اند.

مردمانی که هر صبح به خاکسپاری عشق می روند.

من از سرزمینی دور می آیم،سرزمینی که بر فراز آن اشباح به رقص در آمده اند

 و هر آن کجا که قدم بگذاری،

 موسیقی تباهی باورهای مردمش را می شنوی.

سرزمین من، سرزمین هزاران مسیح مصلوبی است که به جرم سنگین عشق به چهار میخ کشیده شده اند و مردمانی که با بی شرمی تمام نخستین سنگ را پرتاب خواهند کرد،

چرا که خود را پاک می خوانند و خدا می داند که قلبشان لبریز است از لغزش ها و تردید ها.

سرزمین من،سرزمین نوزادانیست که در بدو تولد به مرگ می اندیشند

 و عاشقانی که عشق خود را در لحظه ای به فراموشی خواهند سپرد

سرزمین من،سرزمین رنگ باختگی رویاهای زندگی بخش است؛ رویاهایی که ذهن انسان را به فراسوی لجنزارهای این سرزمین نفرین شده پرواز میدهند؛

صد حیف، صد حیف که این پرواز از ادراک مردم من فرسنگ ها فاصله دارد.

من از سرزمینی دور می آیم، سرزمینی که در آن ثانیه ها به کندی سالیان دراز میگذرند،

 ساعت ها به خواب رفته و در چهره تقویم ها خستگی فریاد می زند.

سرزمین من،سرزمین دلخستگی مردمانیست که چهره شکسته شان چنین مینماید

که سنوات بی شمار زیسته اند

بی آنکه لحظه ای حیات را لمس کنند.

 من از سرزمینی دور می آیم، سرزمینی که در سکوت به روند فساد خود ادامه خواهد داد.


موضوع :
| *| سه شنبه هفتم شهریور 1385 و ساعت 17:27 یادگار شادی |