
هر بار که در خانه را می گشایم
آرزو میکنم کسی در انتظارم باشد
هر صبح که چشم هایم را
به روی روشنایی می گشایم
و از قعر دالان رخوت
خود را به سختی بیرون می کشم
امید دیدار کسی را دارم
که پیغام آور رهایی باشد
دیر گاهیست که دیگر آینه ها
تصویری از من خسته در خود ندارند
و شب بو های باغچه
از دستان نامرئی کسی آب می نوشند
که خود در کویر باورهایش
رو به هلاک می رود.
دیری نخواهد پایید,دیری نحواهد پایید
که این منظومه بی سامان
که بی انتها نیز می نماید
به سرانجام خود برسد
آن چنان که گویی هیچگاه آغازی نداشته است.
آری,دیری نخواهد پایید
که این باریکه خسته نور هم
دیگر توان عبور از این روزن را نداشته باشد
و در آن روز است
که نگاه های لرزان و مضطرب من
دیگربه دنبال چهره آشنایی نمی گردد
و هیچ نویدی را انتظار نمی کشد
آری, در آن روز است
که معدود جذبه های باقی هم رنگ می بازند
و همه چیز نقش پایان به خود میگیرد
و تنها این فکر منست که هنوز در
تکاپوی یافتن واژگانی برای سرودن
شعر های کهنه فراموش شده ام را
مو به مو در خاطرم زنده می سازد
و تنها این دستان من اند
که خواهش قلم را جواب می گویند
تا سپیدی واپسین برگ هستی ام را پر کنند
و این بار آخرین سروده ام را
بر پیکره اش شاعرانه حک می کنند
و آن سروده ایست در وصف " بدرود من".
اردیبهشت ۱۳۸۴
پ.ن: هرچند که شاعر از اعماق قلبش میسراید
و سروده اش جزئی از روح اوست
اما شایسته آن است که شعر را بخوانیم نه شاعر را
موضوع :
| *| یکشنبه دوازدهم شهریور 1385 و ساعت 2:16 یادگار شادی |