
بی شک اکنون من به یک معجزه محتاجم.
معجزه ای شگرف که قلبم را
که گویی بیهوده در تپش است به لرزه درآورد.
قلبی که دیگر به سنگ بودن خو گرفته است.
چقدر دلتنگم،چقدر دلتنگم
من هر لحظه از رویا های پوچ و بی سر انجامم
یاری می طلبم،اما انگار آنها را نیز
دیگر یارای تسلای من نیست.
چه بیهوده در تکاپوی زیستن
برای لحظه ای، تن به خواری می سپاریم.
مگر در کدامین بهشت خداوند ماْمن داریم
که اینگونه از رفتن و دل بریدن در هراس و دلهره ایم؟
در این جهنم سوزان که دیگر حتی
حرم شعله هایش را احساس نمی کنیم،
چون دیریست که بدان خو گرفته ایم،
چه جیز اینگونه
پیکره های زخمی و خسته مان را
مجذوب خویش کرده،
که حتی برای لحظه ای نیز
ذهن را از بند ها نمی رهانیم
تا پرواز را آغاز کند
و ما را نیز نه تا افلاک،
که دست کم تا به ابرهای پراکنده سپید رنگ اوج دهد.
ٌ
موضوع :

