خداوندا
روزی که در این دنیا پای گذاشتم تو به من گفته بودی که به دنیایی زیبا قدم خواهی گذاشت.
به من گفته بودی به میان مردمی میروی که دوستت خواهند داشت و دوستشان خواهی داشت.
آنجا دنیایی است که عشق در نگاه مردمانش می درخشد،
و هر آن کجا که قدم بگذاری صلح و دوستی به تو لبخند می زند.
به من گفته بودی آنجا دنیایی است که تک تک مردمش آیتی از جلوه خداوندگارشان هستند.
خداوندا
ای خدایی که بر مسند زرین خدایی تکیه زده ای، انگار از جهنمی که آفریدی بی خبری.
این دنیای تو جز زشتی جلوه ای دیگر ندارد و مردمانش نه عشق را می شناسند، نه دوستی را.
این جا کسی ، کسی را دوست نمی دارد و خداوندا، ای خدای بزرگ من هرگز نشانی از تو نیافتم.
خداوندا تو در این دنیای بزرگ به فراموشی سپرده شده ای و نامت همانند اسطوره های کهن تنها
در ذهن انسان های در خاک خفته است .
خداوندا
مرا به ملکوتی که از آن آمده ام بازگردان.مرا از تبعیدی که سال هاست به درازا کشیده است ، به دیارم بازگردان.خداوندا من از آن این دنیا نیستم؛ مرا به آسمان ها بازگردان.
موضوع :
دراین جاده بی سرانجام قدم گذاشته ام
و بی تشویش به پیش می روم.
اما از پس خود آوایی گنگ می شنوم
که مرا به نام می خواند.
نگاهم را به کرانه نا پیدای جاده دوخته ام
و بی هیچ امیدی بر رسیدن،
تنها، بی صدا گام برمی دارم.
نه هیچ ترسی است و نه هیچ اندوهی.
اما نمی دانم چرا و به کدامین گناه،
انگار که محکومی به سفر هستم.
نه سفر، که در راه بودن؛
چرا که سفر را رسیدنی در پس است؛
اما من مقصدی در پیش ندارم
و تنها می روم و می روم.
موضوع :
معجزه ای شگرف که قلبم را
که گویی بیهوده در تپش است به لرزه درآورد.
قلبی که دیگر به سنگ بودن خو گرفته است.
چقدر دلتنگم،چقدر دلتنگم
من هر لحظه از رویا های پوچ و بی سر انجامم
یاری می طلبم،اما انگار آنها را نیز
دیگر یارای تسلای من نیست.
چه بیهوده در تکاپوی زیستن
برای لحظه ای، تن به خواری می سپاریم.
مگر در کدامین بهشت خداوند ماْمن داریم
که اینگونه از رفتن و دل بریدن در هراس و دلهره ایم؟
در این جهنم سوزان که دیگر حتی
حرم شعله هایش را احساس نمی کنیم،
چون دیریست که بدان خو گرفته ایم،
چه جیز اینگونه
پیکره های زخمی و خسته مان را
مجذوب خویش کرده،
که حتی برای لحظه ای نیز
ذهن را از بند ها نمی رهانیم
تا پرواز را آغاز کند
و ما را نیز نه تا افلاک،
که دست کم تا به ابرهای پراکنده سپید رنگ اوج دهد.
ٌ
موضوع :
از روز های خاکستری رنگ من بگذر
و به وادی روشن امید قدم بگذار.
به فرداهای رویایی عشق بیاندیش
و خود را از غم گذشته ها رها کن.
عقربه هایی که بی وقفه در حرکتند،
یاد آور گذر تند زمان اند،ِ
یاد آور اینکه فرصتی برای خاموشی نمانده است.
بیش ار این در تاریکی ماندن یعنی تباهی.
بیا، بیا ودستت را در دست من بگذار،
چشمانت را برای لحظه ای ببند و به من اعتماد کن.
قلب های ما سرایی عظیم است که
تمامی مردم دنیا در آن جای خواهند گرفت.
قلب های ما به روی همه کس باز است.![]()
موضوع :
سرزمین من
من از سرزمینی دور می آیم،
سرزمینی که سحرگاهان
در افق دریاهای بی کران,
به رنگ خفه ای خود نما یی می کند.
سرزمین من
سرزمین اسطوره های خاک گرفته است.
سرزمین من
سرزمین اهریمنانی ا ست
که در زیر خرمن ها خاک خفته اند
اما گویی هنوز بر شهر حکم می رانند.
من از سرزمینی دور می آیم
سرزمینی که شباهنگام
مردگان از درون گورهاشان
آوایی سر می دهند
که گویی انسان را به مرگ می خوا نند.
سرزمین من
سرزمین یندار های هولناک مردمیست
که زندگی را به مرگ تدریجی خویش فروخته اند.
مردمانی که هر صبح, به خاکسپاری عشق می روند.
من از سرزمینی دور می آیم
سرزمینی که بر فراز آن
اشباح به رقص درآمده اند
و هر آن کجا که قدم بگذاری
موسیقی تباهی باور های مردمش را می شنوی.
سرزمین من
سرزمین هزاران مسیح مصلوبی است
که به جرم سنگین عشق
به چهار میخ کشیده شده اند
و مردمانی که با بی شرمی تمام
نخستین سنگ را پرتاب خواهند کرد
چرا که خود را پاک می خوانند
و خدا می داند که قلبشان لبریز است
از لغزش ها و تردید ها.
سرزمین من
سرز مین نوزادانیست که در بدو تولد
به مرگ می اندیشند
و عاشقانی که عشق خود
را در لحظه ای
به فراموشی خواهند سپرد.
سرزمین من
سرزمین رنگ باختگی
رویاهای زندگی بخش است
رویاهایی که ذهن انسان را
به فراسوی لجنزار های
این سرزمین نفرین شده
پرواز می دهند؛
صد حیف ، صد حیف که این پرواز
از ادراک مردم من
فرسنگ ها فاصله دارد.
من از سرزمینی دور می آیم
سرزمینی که درآن
ثانیه ها
به کندی سالیان دراز می گذرند,
ساعت ها به خواب رفته
و در چهره تقویم ها خستگی فریاد می زند.
سرزمین من
سرزمین دلخستگی مردمانیست
که چهره شکسته شان چنین می نماید
که سنوات بی شمار زیسته اند
بی آنکه لحظه ای حیات را لمس کنند.
من از سرزمینی دور می آیم
سرزمینی که در سکوت
به روند فساد خود ادامه خواهد داد.
موضوع :

دلم یک دوست می خواهد....
