سرزمین من
من از سرزمینی دور می ایم,سرزمینی که سحرگاهان
در افق دریاهای بی کران, به رنگ خفه ای حود نما یی می کند.
.سرزمین من سرزمین اسطوره های خاک گرفته است.
سرزمین من سرزمین اهریمنانی ا ست که در زیر خرمن ها خاک خفته اند
اما گویی هنوز بر شهر حکم می رانند.
من از سرزمینی دور می ایم
سرزمینی که شباهنگام مردگان از درون گورهاشان اوایی سر می دهند
که گویی انسان را به مرگ می خوا نند.
سرزمین من, سرزمین یندار های هولناک مردمیست
که زندگی را به مرگ تدریجی خویش فروخته اند.
مردمانی که هر صبح, به خاکسیاری عشق می روند.
من از سرزمینی دور می ایم
سرزمینی که بر فراز ان اشباح به رقص درامده اند
و هر ان کجا که قدم بگذاری موسیقی تباهی باور های مردمش را می شنوی.
سرزمین من ,سرزمین هزاران مسیح مصلوبی است
که به جرم سنگین عشق به چهار میخ کشیده شده اند
و مردمانی که با بی شرمی تمام نخستین سنگ را یرتاب خواهند کرد
چرا که خود را یاک می خوانند
و خدا می داند که قلبشان لبریز است از لغزش ها و تردید ها.
سرزمین من, سرز مین نوزادانیست که در بدو تولد به مرگ می اندیشند
و عاشقانی که عشق خود را در لحظه ای به فراموشی خواهند سیرد.
سرزمین من ,سرزمین رنگ باختگی رویاهای زندگی بخش است
رویاهایی که ذهن انسان ها را به فراسوی لجنزار های
این سرزمین نفرین شده یرواز می دهند
صد حیف ,صد حیف که این یرواز
از ادراک مردم من فرسنگ ها فاصله دارند.
من از سرزمینی دور می ایم
سرزمینی که در ان
ثانیه ها به کندی سالیان دراز می گذرند,
ساعت ها به خواب رفته
و در چهره تقویم ها خستگی فریاد می زند.
سرزمین من, سرزمین دلخستگی مردمانیست
که چهره شکسته شان چنین می نماید که سنوات بی شمار زیسته اند
بی انکه لحظه ای حیات را لمس کنند.
من از سرزمینی دور می ایم
سرزمینی که در سکوت به روند فساد خود ادامه خواهد داد.
فروردین 85
موضوع :
